به گزارش مشرق به نقل از فرار؛ فاصلۀ میان رویا تا کابوس تنها 300 کیلومتر است. در ساحل یونان توریستها در حال لذت بردن از تابستان خود هستند. اما آن سوی آب، در جنوب مدیترانه و در لیبی، اسلامگرایان در حال قتل عام مردم هستند.
به گزاش اشپیگل ، اخبار فیلترنشدۀ اندکی از نواحی تحت مناقشه به بیرون درز میکنند. اکثر تصاویری که به دست ما میرسد توسط تروریستها منتشر میشود که پروپاگاندای خود را از طریق یوتیوب و فیسبوک نشر میدهند. اما واقعاً در این کشور منزوی چه میگذرد؟ زندگی در آنجا چه شکلی دارد؟
از زمان سقوط معمر قذافی، شهر ساحل درنا مرتب بین یکی از گروههای محلی مرتبط با القاعده و داعش دست به دست شده است. یکی از ساکنان جوان شهر، خاطراتش را برای 5 ماه در این شهر ثبت کرده است. به منظور حفظ هویت وی، نام او را تغییر داده و از نام مستعار فرح شنیب برایش استفاده کردهایم.
دو گروه تندرو درگیر نبردی بیرحمانه بر سر قدرت هستند. در ماه جولای، جنگجویان متحد القاعده، داعشیها را از شهر درنا بیرون راندند، اما داعشیها در پی بازگشت هستند.
در این گزارش ویژه، 22 برگ از خاطرات فرح شنیب را میخوانید. این خاطرات سرشار از احساس ترس و تسلیم هستند. اما در عین حال شهوت زندگی و شوق به مقاومت را نیز نشان میدهند.
یکشنبه، 8 مارس، 2015
جمعیت زیادی جلوی در بیمارستان الهریش جمع شدهاند. از ماشین پیاده شدم. یک زن فریاد زد: "این محناد است!" نزدیکتر شدم و جسد یک پسر را روی یک برانکارد دیدم. ژاکت زردی به تن دارد که گلی شده است. به جسد بی جان پسربچۀ حدوداً ده ساله خیره شدم. پسرک سر ندارد. او را سر بریدهاند.
از زمان شروع انقلاب عکاس شدهام. آن موقع، جهان میخواست بداند که در لیبی چه میگذرد. این روزها دیگر هیچکس برایش مهم نیست که در دِرنا چه خبر است. کشتارگاهی که هر چند ماه شیفت قصابانش عوض میشود.
آنها یک هفتۀ بعد سر محناد را پیدا کنند. خبر در کل شهر پیچید. از خودمان پرسیدیم که چه جور آدمی میتواند سر یک بچۀ ده ساله را از بدنش جدا کند؟ حداقل والدین محناد حالا میتوانند فرزندشان را دفن کنند.
یک آژانس خبری در طرابلس، عکسهایم از درنا را از من میخواهد. اول میخواستم که این ماموریت را رد کنم، اما نمیتوانم آخرین مشتریانم را هم از دست بدهم. در غیر این صورت کلاً بیکار خواهم شد.
جنگجویان داعش بین خبرنگارها و شبهنظامیان تمایزی قائل نیستند. آنها هر کس را به نظرشان مشکوک برسد با تیر میزنند. به همین خاطر اغلب اوقات از داخل ماشینم عکس میگیرم. کم پیش میآید که از ماشین پیاده شوم.
قبلاً بدون نگرانی در خیابان راه میرفتم. مردم برایم دست تکان میدادند. بعد از سال 2011، حتی دورۀ کوتاهی هم سرخوشی و آزادی را تجربه کردیم. حتی یک زمانی، یک زن مو بلوند که خبرنگاری استرالیایی بود به دیدنم آمد.
حالا هر کسی که با یک دسته از شبه نظامیان همکاری نکند، او را به جاسوسی متهم میکنند. اما من با هیچ طرفی نیستم.
یک مدت جلوی سردخانه ایستادم. هیچ حسی ندارم. وقتی به خانه رسیدم، فهمیدم حتی یک عکس هم نگرفتهام.
* چهارشنبه 11 مارس
مریم با خوشحالی به سمت من آمد. لباس فرم سیاه و سفید مدرسه به تن داشت. عمو فاروق از من خواست تا او را از مدرسهاش در بازار الخضرا بیاورم. مریم 11 ساله است. برادرها و پدرهای دیگری هم هستند که منتظرند دختر یا خواهرشان از مدرسه بیاید. و مثل همیشه، الحسبه، پلیس اخلاقی داعش، با ونهای هیوندای سفید جلوی در مدرسه هستند.
قدیمها، جای این ونها، پسرکهای نوجوان در کوچههای دور و بر پرسه میزدند تا توجه دخترها را جلب کنند. اما دیگر کسی جرات این کارها را ندارد.
مامورها لباسهای بلند مثل آنچه در افغانستان هست به تن دارند و ریشهای بلندی دارند. این روزها، آنها مغازهدارها را مجبور میکنند که در زمان نماز مغازههایشان را تعطیل کنند؛ پنج بار در روز، درست مثل عربستان.
آنها دو ماه هم مدرسهها را تعطیل کردند. مواد درسی را از موضوعات "غیراسلامی" پاکسازی کردند. زیست شناسی، شیمی، فیزیک، ورزش و موسیقی دیگر درس داده نمیشوند. مدرسه تنها جایی است که مردم هنوز میتواند دخترهای دیگر، دوستهایش را ببیند. دخترها دیگر اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارند.
ما از قذافی متنفر بودیم. او و پسرانش با وحشیگری حکومت میکردند و ما از پلیس اوباش مسلکش میترسیدیم. اما حداقل با تندروها طرف نبودیم.
*یکشنبه 15 مارس
وقتی که یک محفظۀ آهنی پیدا کردم که میتوانم در آن 100 لیتر بنزین ذخیره کنم، یک لحظه غرق در شادی شدم.
بنزین در اینجا شدیداً جیره بندی است. چیزی که در یکی از نفت خیزترین کشورهای جهان شبیه جک باشد، اما وقتی که شهر را بستهاند، بنزین پیدا کردن غیرممکن است. عمو فاروق نصیحت کرد که سریع به پمپ بنزینهای مختلف بروم و بنزین جمع کنم.
پمپ 115 تحت نظارت جنگجویان داعشی است که سوار بر یک خودروی شاسی بلندند. پرچم سیاه داعش بر فراز پمپ بنزین افراشته شده است.
وقتی که جنگجویان یک گروه دیگر، یعنی مجاهدین شورای درنا از بغل همۀ مردم رد میشوند و یکراست سراغ پمپ میروند، جر و بحث درست میشود.
اعضای مجاهدین با رییس القاعدۀ مصر، ایمن الظواهری بیعت کردهاند.
نه از داعش خوشمان میآید نه از مجاهدین. اما داعش خیلی از مابقی وحشیتر است.
ما همه عکسهایی را که مسیحیان مصر را به ساحل سرت برده بودند و آنجا سر بریده بودند و ساحل و دریا از خونشان سرخ شده بود را دیدهایم. آنها کارگران مهاجر سادهای بودند که به موقع نتوانسته بودند از کشور فرار کنند. چه کرده بودند که سزاوار چنین بلایی بوده باشند؟ آیا داعش به خاطر سیگار کشیدن یا موزیک گوش کردن، چنین کاری با ما خواهد کرد؟
به نظرم بیرحمیشان به این خاطر است که کشور ما را اصلا نمیشناسند. آنها تونسی، یمنی، چچنی و پاکستانی هستند. تقریباً همۀ اعضای مجاهدین از اهالی درنا هستند، به همین خاطر هم کشتن مردم برایشان سخت تر است.
میخواستم زودتر از پمپ بنزین برویم. وقتی که گروههای شبه نظامی مختلف با هم مواجه میشوند، اغلب کار به تیراندازی میکشد. داعش و مجاهدین شهر را بین خودشان تقسیم کردهاند. به یک نوعی آتش بس رسیدهاند. اما معلوم نیست تا کی پابرجا بماند. دنده عقب گرفتم و به ماشین پشتی خوردم.
به سلامت به خانه رسیدم. عصرها به احمد نانوا، آرد میدهم تا برای من و همسایهها نان تنوری درست کند.
*دوشنبه، 11 مارس 2015
نادیا به من زنگ زد و وقتی که خواب آلود گوشی را برداشتم به شوخی گفت: "این طوری میخواهی بچههایمان را سیر کنی؟" ما شش ماه است که نامزد هستیم. میخواهم هر چه زودتر با او ازدواج کنم. نادیا زیباست و 22 سالش است. ما هر روز به هم زنگ میزنیم. البته اگر برق باشد. او جوانترین دخترعمۀ من است و میخواهد دکتر شود.
از وقتی که داعش به شهر مسلط شده، دیگر به دانشگاه نرفته است. من بین دوستانم تنها کسی هستم که آپارتمان مستقل دارم. دو اتاق خواب، آشپزخانه و حمام. اما پولی در نمیآورم و عروسی گرفتن پرهزینه است.
*پنجشنبه، 2 آوریل
شش ماه پیش وقتی که داعش وارد درنا شد، به همۀ کسانی که با دولت کار کرده بودند دستور دادند که به "ایستگاه توبه" بروند و سلاحهایشان را تحویل دهند. از آن زمان کسی صالح که پلیس راهنمایی و رانندگی بود را ندیده است. همه او را میشناختند.
خبرنگارها را مجبور کردند که از "گناهان" سابقشان "توبه" کنند. من به مردی که مسئول مرکز رسانه داعش بود گفتم که بعد از انقلاب فضا مبهم بود و بلافاصله نتوانسته بودم صراط مستقیم را پیدا کنم، اما حالا از این که داعش ما را آزاد کرده خوشحالیم.
همه افسرده بودیم. خبرنگارها جراتشان را از دست دادهاند. به ندرت دوربینم را همراه خودم میبرم.
*دوشنبه، 13 آوریل
مردم ناپدید میشوند. روی دیوارهای شهر پر است از تصویر گمشدهها. علی ابراهیم، دوستم، دارد ماشینش، جواهرات مادرش و خانهشان را میفروشد تا پولی را که گروگانگیرهایی که پدرش را دزدیدهاند میخواهند به آنها بدهد.
ما مطمئنیم که شبهنظامیها پشت ماجرای گروگانگیریها هستند. کسانی که پول را نمیپردازند، دفعۀ بعدی که گمشدۀشان را میبینند، در سردخانه است.
هیچ جایی هم وجود ندارد که برای کمک سراغش برویم. بلندپایهترین مسئول قضایی شهر قاتلی به نام آیمان کالفا است که به اعدام محکوم شده بود. او زندانی بود و بعد از انقلاب، مثل خیلی از مجرمان دیگر، از زندان بیرون آمد. قاتلان بر ما حکومت میکنند.
*سه شنبه، 14 آوریل
ورود و خروج به درنا را ممنوع کردهاند. من فقط میتوانم یک وعده در روز غذا بخورم و نگرانم که به زودی اصلاً چیزی برای خوردن نباشد.
روزهاست که از آپارتمانم خارج نشدهام. 35 ساعت است که برق نداشتهایم. نه اینترنت هست و نه اطلاعاتی.
*چهارشنبه، 15 آوریل
دیروز، یکی از گروههای مسلح وابسته به داعش، دو افسر ارتش را اعدام کردند.
آنها نامش را میگذارند، کشتار "حلال". یعنی اینکه جنگجویان داعش باور دارند که کشتن شخصی که با ایدئولوژی رهبرشان مخالف است، اشکالی ندارد.
آنها اگر عقیدهای متفاوت داشته باشید، به راحتی شما را به نام الله میکشند.
*مونتاگ، 20 آوریل
امروز آنها سه برادر از خانوادۀ منصوری (که به خانوادۀ الحریر هم شناخته میشوند) را به صلیب کشیدند. همۀ شهر صدای تیراندازی میان منصوریها و جنگجویان داعش را شنیدند. تیراندازی از شش صبح شروع شد و 3 نیمه شب به پایان رسید. منصوریها میدانستند که خواهند مرد. اما علیه توحش ایستادند. آنها برای ما قهرمان هستند.
حکومت داعش ناعادلانه و وحشیانه است. لیبیاییها تا ابد این حکومت را تحمل نخواهند کرد. امروز این را به یقین فهمیدیم.
آنها به دنبال حمید بودند که یکی از چهار برادران منصوری است. گویا کسی را کشته است. آنها میخواهند او را در دادگاه داعش محاکمه کنند.
شاید اینکه حمید قتل انجام داده حقیقت داشته باشد، اما او حاضر نبود که یک قاضی داعش محکومش کند.
پیک داعش به خانواده منصوری اولتیماتوم داد. او هشدار داد که اگر حمیده خودش را تسلیم نکند، خانۀ منصوریها ویران خواهد شد.
برادران منصوری تا انتها مبارزه کردند. آنها سه تا رهبران مهم داعش را کشتند، از جمله بلند پایهترینشان را که یک یمنی بود و 40 جنگجو را مجروح کردند. این یک لحظۀ تاریخی بود. آیا یک نقطۀ عطف هم بود.
احتمال دارد که داعش به دنبال انتقام گرفتن از دوستان منصوریها برود.
فکر میکنم که نکند که شمارهام هنوز توی گوشیشان باشد.
*جمعه، 24 آوریل
مثل هر جمعه به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم در محلۀ آمبیچ رفتم. پدربزرگم سالها پیش در دانشگاه کشاورزی درس خوانده است. با هم به مسجد کوچک روستا رفتیم، و به مسجد بزرگ نوساز نرفتیم. از زمانی که داعش امامهای مساجد بزرگ را انتخاب میکند، همین کار را میکنیم. یک نوع اعتراض خاموش!
مادربزرگم برایمان کوسکوس درست کرد. همۀ خانواده آنجا بودند؛ عموها، عمهها، بچههای فامیل و مریم. پدربزرگم 72 سالش است. او میگوید که نباید شجاعتمان را از دست بدهیم، چون رژیمهای فاسد نمیتوانند تا ابد حاکم بمانند.
او به ما از دوران اشغالگری ایتالیاییها و دوران خوب استقلال تحت حاکمیت شاه ادریس اول میگوید. حرفهایش مرحمی برای قلبهایمان بود.
پدربزرگ میگوید که در دهۀ 70 و 80 زندگی در درنا را هنرمندان و شاعران میچرخاندند. زنها به تنهایی با لباسی که دلشان میخواست در شهر قدم میزدنند.
او میگفت که رفتن قذافی خوب بوده است. او یک روسری روی شانههایش میاندازد و ادای قذافی را در میآورد.
پدربزرگ بامزه است، ولی باهوش هم هست. او به ما میگوید که لیبی کشور ثروتمندی است که البته یک تیغ دولبه است. غربیها خواهان دسترسی به نفت هستند، و تندروها هم همینطور. به همین خاطر هم جنگ شد. به همین خاطر هم است که از آسیا و آفریقا جنگجو به لیبی سرازیر شده است.
خانوادههای لیبیایی باید کنار هم بمانند. این تنها راهی است که کشور میتواند به مسیر عقل برگردد.
*سهشنبه، 26 می
ساعت دو صبح است و با صدای انفجار راکت از خواب پریدم. به بالکن رفتم و ابر دودی که در مرکز شهر شکل گرفته بود را دیدم. مردم دوباره آنجا در حال مردند. آیا کسی که بشناسم در بینشان هست؟
دوستم فیصل به من زنگ زد: "آنها به مراکز فرماندهی داعش حمله کردهاند!"
یک بمبگذار انتحاری کیفی حاوی موادمنفجره را مخفیانه با خود به ساختمان قدیم شهرداری، که حالا مقر داعش شده، برده بود. بمب را با استفاده از موبایل فعال کرده بودند.
ناگهان احساس هیجان به من دست داد. به نادیا زنگ زدم. یک ساعت با هم حرف زدیم. دوباره احساس امیدواری میکنم. دوباره خوابیدم.
*چهارشنبه، 27 می
چندین خبر توی صفحۀ فیسبوک محلی ما زده شده است. قلب دولت داعش در درنا مورد هدف قرار گرفته است.
حق با پدربزرگ بود. داعش هم رفتنی است.
*پنجشنبه، 4 ژوئن
هر پنجشنبه، دوستانم به خانۀ من میآیند. ما از زمان مهد کودک همدیگر را میشناسیم. آشور دندانپزشک شده است. سید احمد مکانیک است. ما اسمش را "متخصص ماشین آلمانی" گذاشتهایم. صالحین مدیریت خوانده و نظیر مدتها در مصراته زندگی کرده است. لیموناد خوردیم. نظیر پیازها و گوجه ها را خورد کرد. آب گذاشتم تا جوش بیاید و ماکارونی درست کنیم.
صالحین میگوید که اگر بحران ادامه پیدا کند، هیچوقت نخواهد توانست پول ازدواج با دختری که از روز اول دانشگاه عاشقش بود را به دست بیاورد. دختر به او هشدار داده که تا ابد نمیتواند دست رد به سینۀ خواستگارهایش بزند.
صالحین میگوید که زودتر باید راه حلی پیدا شود. میگوید که حالا فقط دخالت دوبارۀ غرب است که میتواند ما را نجات دهد. آشور میگوید که غرب باید خواستههای ما را مدنظر بگیرد. وقتی هم که بیایند باید برای طولانی مدت بمانند تا از پایین تا بالای لیبی اصلاح شود. نظیر مخالف است. میگوید: "فقط خودمان میتوانیم خودمان را نجات دهیم."
من حرفم این است: "اروپاییها یک زمانی مجبور به دخالت خواهند شد. در غیر این صورت دروازۀ آفریقا به اروپا بازخواهد ماند." سید احمد میگوید: "منتظر چی هستند؟ منتظرند همۀ ما بمیریم؟"
نظیر از آشپزخانه صدا میزند. ماکارونی آماده است.
*جمعه، 5 ژوئن
اعضای شبهنظامیان با وانتهای مجهز به بلندگو در شهر میگشتند. آنها به همه دستور میدادند که برای تماشای اعدام علنی کارمند پست جمع شوند. آنها میگویند که این مرد برای ارتش لیبی کار کرده و خائن است.
هر کس به تماشا نرود، بلافاصله مورد ظن ضدداعش بودن قرار میگیرد. همه به آنجا رفتیم. نظیر، سید احمد، صالحین و من.
محکوم لباس یکسرۀ نارنجی به تن دارد. جلادانش چهرههایشان را پوشاندهاند. میخواهم از لحظۀ جدا کردن سرش عکس بگیرم. وقتی که تمام شد، نگاهم را به زمین انداختم و یواشکی به خانه برگشتم.
*دوشنبه، 8 ژوئن
جنازهها همیشه در اوایل صبح میرسند. زمینهای بیمارستان هریش تحت مراقبت بریگاد شهدای ابوسلیم است که جزیی از مجاهدین هستند. رهبرشان سلیم دربی است. او مردی تنومند است و ریشی مشکی دارد. سلیم دربی خودش یک تندروست، اما در حال حاضر ساکنین درنا به او به چشم دشمن درستکار داعش نگاه میکنند.
من به دنبال فتح الله میگشتم. یکی از هممدرسهایهای سابقم. برادرش میگوید که سه روز از گم شدنش می گذرد. فتح الله دو سال مسئولیت ادارۀ بقالی پدرم را برعهده داشت. اوضاع خیلی خوب بود. شاید هم زیادی خوب بود.
خیلی از مردم ناپدید میشوند، چون که پول دارند یا اینکه حرفی توهین آمیز پشت سر رهبر یکی از گروهها زدهاند. وقتی که دوباره ظاهر میشوند، در سردخانه ظاهر میشوند. امیدوارم که این بلا سر فتح الله نیامده باشد.
از ایست بازرسی مجاهدین در ورودی بیمارستان رد شدم. پرچم گروه ابوسلیم آنجاست؛ سفید با نوشتههای سیاه. پرچم داعش سیاه است با نوشتههای سفید.
بعضی از شبهنظامیها 15 16 سال بیشتر ندارند. هنوز پشت لبشان سبز نشده، ولی بیسیمها و مسلسلهای گرانقیمت به دست دارند. آنها ترجیح میدهند که در خیابان گشت بزنند و به مدرسه نروند.
مردی با لباس بلند و ریش کله قندی در ورودی بیمارستان نشسته است. او با انگشت یک لیست دستنویس را چک میکند. میگویم که فامیل هستیم. میپرسد: "فتح الله؟" سپس من را به اتاق تشریح میبرد. این روزها حتی افراد رو به موت را هم به الهریش میآورند، هر چند که اینجا حتی اتاق اورژانس هم ندارد.
بیمارستان الوحده که مدرنتر است، چندماهی است که تعطیل شده است. شرکتهای خارجی فرستادن تجهیزات پیشرفته را متوقف کردند و دستگاه امآرآی آلمانی دیگر کار نمیکند. آن شرکت دیگر در لیبی نماینده ندارد.
پنج مرد کنار هم روی پتوهایی روی زمین دراز کشیدهاند. پیرمردانی با ریشهای خاکستری و یک بچه. لباسهایشان کثیف است، و خونی و خاکی است. یکی ناله میکند. فتح الله بینشان نیست.
مرد ریشدار میپرسد: میخواهی داخل سردخانه را ببینی؟ و به در آهنی پشت سرش اشاره میکند.
احساس حالت تهوع بهم دست داد. از او تشکر کردم و به سرعت خود را به ماشینم رساندم.
*چهارشنبه، 10 ژوئن
میان داعش و مجاهدین در درنا نبرد تمام عیاری درگرفته است. صدای تیراندازی و راکتها به گوش میرسد. در خانه میمانم، چون امنترین جاست.
داعش، سلیم دربی، رهبر بریگاد شهدای ابوسلیم را کشته است. اگرچه همه او را دوست نداشتند، اما همه به او احترام میگذاشتند. اعضای مجاهدین آرام نخواهند نشست. (توضیح مترجم: بعداً مشخص شد که دربی در واقع قربانی آتش خودی شده بوده است.)
به فیصل زنگ زدم. امیدواریم که مجاهدین برنده شوند.
*یکشنبه، 14 ژوئن
صلاح بازگشته است. او در بازار الخضرا ایستاده بود و ترافیک را هدایت میکرد. وقتی که عکسش را در فیسبوک دیدم از شادی فریاد زدم. پریدم توی ماشین و مرکز قدیمی شهر رفتم. مردم خوشحال بودند. وقتی از کنار سکوی صلاح رد میشدند برایش دست تکان میدادند.
داعش دیگر در درنا نیست. مجاهدین آنها را بیرون کردند. داعش سعی خواهد کرد که بازگردد، اما فعلاً در کوهستان هستند. جنگجویان مسلح مجاهدین کنار خیابان ایستاده بودند.
هیچ وقت فکر نمیکردم که زمانی از اینکه شهرم تحت حاکمیت شبهنظامیان همراه با القاعده باشد، خوشحال شوم.
*چهارشنبه، 15 جولای
یک ویدیو در یوتیوب دیدم که یک جنگجوی ملبس به یونیفرم داعش را نشان میداد. او شکست را پذیرفته بود و میگفت که آنها درنا را از دست دادهاند، اما به زودی انتقام رفقای کشته شدهشان را خواهند گرفت.
ما میدانیم که تهدید جدی است. هنوز در برزخ زندگی میکنیم.
با نادیا تماس گرفتم و به او گفتم که از هر چیز دیگری بیشتر دوستش دارم.
*دوشنبه، 27 جولای
دوست داشتم به چشم خودم این قضیه را میدیدم. رهبر داعش اسیر شده و او را برهنه در خیابانهای درنا کشاندهاند. وقتی ماجرا را شنیدم از شدت خنده اشکم درآمد.
بعداً، شبش فهمیدم که به تحقیر و مرگ انسانی دیگر آنطور خندیده بود.
از آنچه به آن بدل شدهام خجالت میکشم. اما داعشیها انسان نیستند.
*یکشنبه، 1 آگوست
فروش الکل دوباره آزاد شده. من خودم الکل نمیخورم، اما به نظرم مسئلهای است بین هر انسانی با خدای خودش. تنها چیزی که میدانم این است که کسانی که الکل و سیگار را در لیبی ممنوع کنند، محبوبیتی نخواهند داشت.
مهمترین چیز این است که دیگر خبری از ایستگاههای توبه نیست.
*جمعه، 7 آگوست
دوستم آشور امروز اینجا بود. پسرعموهایش جزو جنگجویان بریگاد شهدای ابوسلیم هستند.
او از طریق آنها دلیل اصلی اینکه جنگجویان محلی درنا تصمیم به جنگ با داعش گرفتهاند را فهمیده است.
داعش به دنبال لیستی از بیوههای جوان جنگجویان کشته شدۀ ما بوده است. آنها میخواستند که آنها را مجبور به ازدواج با جنگجویان خود کنند. حرامزادهها.
مردان درنا این اجازه را به آنها ندادند. آنها به خاطر شرف زنان اینجا جنگیدند.
*یکشنبه، 9 آگوست
داعش بازگشته. نادیا به من گفت. اعصابش را از دست داده. عصمت، عمهاش در بخش شرقی شهر زندگی میکند و داعش از کوهستانها به درنا هجوم آورده است.
یک انفجار بزرگ درست پشت خانۀ عصمت اتفاق افتاده بود. یک خودروی بمبگذاری شده که بسیاری را کشت و مجروح کرد. عصمت پرستار است و دوید تا به مجروحها کمک کند. حالا در خانه نشسته و گریه میکند.
داعش وارد شهر نمیشود. در حال حاضر فقط سعی دارد تا مسیری از طریق صحرا برای خود باز کند، اما مجاهدین آنها را محاصره کردهاند.
ژنرال هفتار، رهبر ارتش رسمی دولت، نیز خطوط تامین آنها را قطع کرده و در نتیجه نیروی جدید و مهمات از ساحل درنا، مصراته و صرت به آنها نمیرسد.
اگر عصمت خانه را ترک کند، خانهاش خالی خواهد ماند، و اگر بماند خطر تهدیدش میکند. نادیا باید به او چه بگوید؟
کسی نمیداند چه خواهد شد.
کد خبر 463715
تاریخ انتشار: ۱۵ شهریور ۱۳۹۴ - ۱۴:۲۸
- ۱ نظر
- چاپ
برای چندین ماه، داعش در شهر دِرنا در لیبی حکومت وحشت برقرار کرد تا اینکه یکی از شعب القاعده در لیبی مقابل این گروه ایستاد. فرح شِنیب، در خاطرات روزنوشت خود از وحشتهای روزمرۀ زندگی تحت حکومت داعش نوشته است.
منبع: العالم